مادرم ار اتاق با گریه بیرون دوید ....
_زنگ بزنید اورژانس....نمیتونه نفس بکشه ....
زانوهایم لرزید .... زار زدم .... گوشت تنم ریخت .... مطمئنم یکی از تار موهای سفیدم،
"اینجا" بود که سفید شد.....
دویدم تا اورژانس را خبر کنم ....از همان شب بود که آواره ی بیمارستان ها شدیم .......پدرم روی تخت اورژانس خو
برچسب:
نویسنده: آروین زارعیپور
تاريخ: يکشنبه
4 ارديبهشت
1401 ساعت: 3:04